بسم الله الرحمن الرحیم

متن عربی این شعر توسط عبدالرحمن یوسف قرضاوی (پسر دکتر قرضاوی) بعد از سفر ایشان به جنوب لبنان بعد از جنگ 33 روزه سروده شده است. این شعر در وصف سید حسن نصرالله است.
منتشر شده در نشریه راه شماره 45
شاعر: عبدالرحمن یوسف قرضاوی
مترجم: حميدرضا غريبرضا
تو را به خدا از موشکهای عرب بترس!!
به محضرش وارد شدم
راز نور طلوع کننده در دیده ام را نمیدانستم
چون خورشیدی بود که از زمین به آسمان می جوشید
در طول عمرم، خورشید را با «عمامه» ندیده بودم
مرا چه می شود، احساس میکنم درون غار حرا شدهام
و خورشید پشت ابر پنهان شده است
نمی دانم، من به سوی خورشید حرکت میکردم
یا خورشید، با حیا به سمت من میآمد؟!
به آن تک سوار رشید نگریستم که نقابش را محکم میکرد
ترسی مه گونه بر روی شیشه نگاه، لایه بسته بود
به اندازهاي که چهره اشیا را دگرگون می کرد
ولی حضور «سید» به فضا، صفا میبخشيد

به او نگریستم
زمان به عقب برگشت
تا او را چون دانش آموزی ببینم...
هر وقت انگشت را بالا می برد، معلم مبهوت میشد
و با منطق کلامش از تمامی همشاگردیها پیشی میگرفت
و زمان میگذشت... او بزرگ می شد تا خوب ببینمش
مانند شاعری که قصیدههای عشق و هجو را آشکار نمیکند...
زمان می گذشت تا او را مردی ببینم که عضلات قدرتمندش را پنهان میكند
به همین دلیل هم فقط به سود مستضعفان ستیزه میکند...
و زمان می گذشت... تا امروز که او را چون شیري غرشگر می ببینم
او است که چون نور در میان تاریکیها
عشق را به شیربچهها هدیه میکند
از همه برتر بود، بدون اینکه برتری جویی کند...
قصد داشتم شعر بخوانم ولی
تعدادی روباه صحرایی داخل شدند و
با بیحیایی تمام گفتند:
باید حد محارب را بر او جاری کنیم
او به صحابه ناسزا میگوید!!
بر خود لرزیدم
مانند کودکی که معنای مرگ را میشناخت ترسیدم
مانند کودکی که بدون مقدمه، مرگ تمامی نزدیکانش را به چشم دیده است...
به سید نگریستم
عصایی در دست داشت
رهایش کرد
و عصا تمام فریبهایشان را بلعید
فریاد زدم:
فرعون نمی تواند بدون ساحران یاریگرش، زندگی کند
ندایی فریادم را پاسخ داد:
ساحران هم نمی توانند بدون فرعون زنده بمانند
شعرم را شروع کردم:
ای خالق پیروزی آشکار
ای یاریگر مسلمانان
سید در حالی که میان غبطه و رؤیاهایم پرواز میکرد
پاسخ داد:
بت تراشی نکن
تا مجبور نباشی، روزی ویرانش کنی!
زبانم به گلویم میخ شده بود
ولی آوای شعرم را کامل کردم
ای خالق پیروزی
آفرینندۀ پیروزی یاری شده از سوی خدا
ای شیر غرشگر!
سید جوشش کلامش را ادامه داد و گفت:
عدالت، ظلم نمیآفریند
و شعر، «متنبّی» نمیسازد
با تاریک کردن فضا، شب به وجود نمیآید
و صبح كردن، نور را نمیآفریند
چاقو قتل را به وجود نیاورده و سنگها خانه را نساخته اند
انسان نیز خشونت را نیافرید
صلاح الدین هم مخترع پیروزی نیست
زبانم به گلویم میخ شده بود
ولی توانم را جمع کردم و گفتم:
در قوم تو غیر از مردم، چه کسانی هستند؟
چه تحولی برایشان به وجود آوردی؟
با تبسّم خندهای کرد و گفت:
فرزندم، فرزندم...
تاک، در فصل خود، انگور خواهد داد
حتی اگر هیچ کس این انگور را نچیند
شهد در شکوفه هست
حتی اگر مدتي زنبور به سراغش نیاید
در ژرفای دریا، در صدف گوهر هست
هر چند غواص برای رسیدن به مقصود، غور نکند
معدن در اعماق زمین هست
و اگر استخراج نشود چون گنج گم شده ای، باقی میماند
پسرم، کاری نکردهایم
جز تأکید بر حقیقت موجود
انتقام عمری دارد
شکلهایی دارد که در چارچوب ناسوت نمیگنجد
روزی انتقام، کودکی بود که از بالای تابوت بیرون جست
بعدها رشد کرد و نوجوانی رعنا شد
موی صورت را می پیچاند، یعنی: بزرگ شده ام!
و امروز، مرد رشیدی شده
از اموری سخن می گوید که دیگران دربارهاش ساکت ماندهاند
ظلم خفه کننده را از بين ميبرد
فرزندم... انتقام در سرزمین من
با وجود گذشت عمر، پیر نمیشود و نمیمیرد
پرسیدم:
چرا در کشور من، ارتشی قدرتمندتر از سپاهت، شکست خورد؟
پاسخ داد:
یادت باشد بسیاری غرق شدگان، شناگر بوده اند
و بسیاری از ترسوهای زمین، عضلاتی پیچیده دارند و ستمگرند
پرسیدم:
چرا سکوت می کنی؟ و بدون اینکه زیاد حرف بزنی، کار میکنی؟
پاسخ داد: عطر مزرعه شكوفهها، از پشته هيزم لطيفتر است
با صدای قلب از او پرسیدم: آیا آنها از ما باهوشترند؟
پاسخ داد: باهوشی دشمن در پنهان کردن نادانی اش است
پرسیدم:
تو نظامی نیستی، راز پیروزی لشکریانت چیست؟
پاسخ داد:
آن که شجاع است شمشیر تیز میکند
کسی زره به همراه دارد كه همیشه ميترسد
ولی انسان حکیم هر دو را بر می دارد
تمامی پرسش هایم را جمع کردم، به سخن درآمدم و گفتم:
تو را به خدا بگو:
در این جنگ چه اتفاقی افتاد؟
پاسخ داد:
به یاری و توان خدا، پاندول ذلت را متوقف کردیم
امت اسلامی به معرکه ای وارد شده که سالها به طول می انجامد
مانند سرطانی که ساعتی شنّی درباره اش حکم صادر می کند
به یاری خدا ساعت را برگرداندیم...
آغاز کن و به حساب باقیمانده عمر دشمنان برس
آغاز کن و به حساب باقیمانده عمر دشمنان برس
***
برخواستم و در زمان ذلّت، پیشانی امام عزّت را بوسیدم
نپذیرفت
و بعد چون صبحی سپیبد با نورش مرا به آغوش کشید
و پیش از خروجم
رؤیایی مرا به خود گرفت
مانند شاخه ها می رقصید
من فقط بر طیفی از یک شهید نشستم
شهیدی عاشق اهل بیت رسول امت
کسی که آهن را در مقابل دشمن نرم کرده بود
هروله کنان برگشتم... شعار می دادم... در تمامی گوش ها فریاد می زدم
ای نصر الله به پیروزی نزدیک، بشارت دادی
و شگفتی را به دشمنان جنوب چشاندی
ای نسل حسین، با بركت هستی!
قصیده هایم به سوی تو تمایل دارد
و بحر شعرهایم مضطرب است
موشکهای یهود با تمام شومیشان و با وجود طنها مواد منفجره خشمگین
ناتوان هستند، نميتوانند جایی را اشغال كنند
ولی کینه پسرعموها در کمین است
تو را به خدا از موشکهای عرب بترس!
تو را به خدا از موشکهای عرب بترس!
تو را به خدا از موشکهای عرب بترس!