بسم الله الرحمن الرحیم
دلداده ای از سرزمین مروراید سرخ

خاطره از: حمیدرضا غریب رضا
خیلی علاقمند بود که آقا را از نزدیک ببیند... مقلد رهبر و معتقد جدی به ولایت فقیه بود... می گفت: در زمان امام خمینی(ره) توفیق نداشتم از نزدیک ایشان را ببینم... خیلی دوست دارم، حالا که ایران آمده ام دست آیت الله خامنه ای را ببوسم
...
یاد جلسه فردای خودم با بچه های سایت آقا افتادم... گوشی را برداشتم و تلفن زدم، آقای الهاشمی را معرفی کردم و گفتم از رهبران مبارز و مجاهدان بحرینی است که سالهای سال از کشورش تبعید شده و در لندن ساکن است. پرسیدم ممکن است هماهنگ کنید، از نزدیک خدمت آقا برسند؟ عذر خواهی کردند و گفتند فرصت خیلی محدود هست و جور نمی شود، ولی زرنگی کردند و برای یک مصاحبه از ایشان وقت گرفتند...
تصمیم گرفتیم ایشان هم صبح برای جلسه به دفتر سایت بیایید و بعد برای نماز ظهر و عصر که به شکل عمومی در حسینیه امام خمینی(ره) به امامت آقا برگزار می شود، شرکت کنیم...
خیلی خوشحال شد و خدا را شکر می کرد... دست هایش را بالا برده بود و از صمیم قلب یا الله یا الله می گفت...
***
جلسه ما تمام شده بود ولی استاد الهاشمی و همراهش هنوز نیامده بودند... به دوستم که همراه آقای الهاشمی بود تماس گرفتم و اخم و تخم کردم که چرا دیر کردید؟! گفت حضورمان را با وقت نماز هماهنگ کردیم 12 خودمان را می رسانیم تا ساعت 1 هم مصاحبه و بعد هم میرویم برای نماز!! غافل از این که با آن شلوغی جمعیت، آن ساعت دیگر به ته دیگ نماز جماعت هم نمی رسیدیم!! خلاصه 12:20 دقیقه رسیدند البته با محاسبه گشتن توی خیابانها و پیدا کردن دفتر. مصاحبه را به بعد از نماز موکول کردیم و بسم الله را گفتیم و رفتیم به سراغ نماز جماعت...
مثل بقیه سربه زیر و ساکت داخل صف ایستاده بودیم... به نزدیک بازرسی ورودی دوم که رسیدیم، یکی از بچه های سپاه سر و وضع آقای الهاشمی را که دید، گفت بفرمایید از این طرف و ما را به اتاقکی که نیروهای مسلح نگاهبانی در آن مستقر بودند راهنمایی کردند. می خواستند ببینند خارجی ها هم برای نماز جماعت به شکل عمومی می توانند وارد بشوند یا هماهنگی قبلی نیاز دارد؟ خلاصه بعد از چندبار تماس به این نتیجه رسیدند که با بخش بین الملل دفتر هماهنگ کنند. مسوول مربوطه نبود. تماس گرفتند، یک نفر از اعضای دفتر آمد ما را تحویل گرفت که ببرد دفتر حاج آقای قمی معاون بین الملل دفتر... نزدیک آنجا که رسیدیم، یکی از دوستان را دیدم که در همان بخش کار می کرد... دویدم جلو و سلام و علیک و داستان را گفتم... پرسید شما ایشان را می شناسید گفتم بله دیشب برنامه تلویزیونی داشتیم و ... گفت من الان مهمان دارم، از قبل باید هماهنگ می کردید ولی اشکالی ندارد در خدمتتان هستم دنبال من بیایید...
از بازرسی ها عبور کردیم، دنبال این دوست بزرگوارمان از در کناری رفتیم تا به بخش جایگاه رسیدیم... البته به صف اول راهمان ندادند(صف اول و دوم مخصوص مسوولان کشور است).
از این که اینقدر نزدیک شده بودیم به جای نماز خواندن آقا در پوست خودش نمی گنجید. به عربی و انگلیسی مشغول شده بود صحبت کردن با بغل دستیش...
آماده می شدیم برای نماز که روحانیون بزرگوار آشنا را دیدم آمد نشست در دو ردیف اول و مشغول قرآن خواندن شد... قم خدمتشان رسیده بودم و من را می شناخت... دست روی شانه اش گذاشتم برگشت و سلام علیک گرمی کردیم... استاد الهاشمی را معرفی کردم و گفتم اگر بشود شما توصیه ای کنید ایشان از نزدیک آقا را ببینند خیلی مشتاق هستند... گفت باید با دفتر آقای قمی هماهنگ می کردید ولی چشم اگر توانستم کوتاهی نمی کنم... تشکر کردم و رفتم نشستم کنار استاد... به آقای الهاشمی گفتم به نیت چهارده معصوم چهارده صلوات بفرست معجزه می کند... هر دو شروع کردیم به صلوات فرستادن... نمی دانم صلوات چندم بودم که همان روحانی آشنا صدایم کرد.... بلند شدم دیدم دارد با یکی از مسوولان دفتر هماهنگی می کند... آن بنده خدا هم از حاج آقا پرسید شما این آقای بحرینی را می شناسید؟ حاج آقا به من اشاره کرد و گفت نه، ولی من این آقای غریب رضا را می شناسم! آن بنده خدا هم گفت: تلاش می کنم...
دقایقی نگذشته بود که با دست به طرف ما اشاره کرد و گفت شما دو نفر بیایید ردیف اول در جایگاه کنار در بنشینید و بعد از نماز با هماهنگی این آقا وارد شوید و به سمت یکی از محافظان اشاره کرد. به سید گفتم بلند شو که دعایت مستجاب شد. حرکت کردیم و روبروی دری که کنار سن بود نشستیم. دوست بحرینی جوان ما هم که همراه استاد قاسم الهاشمی بود به دنبالمان راه افتاد و گفت: من هم می خواهم آقا را از نزدیک ببینم، بگویید من مترجم شما هستم. (البته دروغ هم نمی گفت همراه استاد الهاشمی بود و برای ایشان در جلسات مختلف ترجمه می کرد)
ورودی جایگاه که رسیدم گفتند دو نفر هماهنگ شده که صحبت کردیم و قبول کردند و سه نفری روبروی در سر صف نماز جماعت نشستیم. استاد هاشمی که از صحبت های ما چیزی را متوجه نشده بود اعتراض کرد چرا اینجا آمدیم؟ جای قبلی که بهتر بود دست کم پشت سر آقا نماز می خواندیم؟ اینجا از مکان حضورشان دور شدیم!
برایش توضیح دادم که قرار است از این در برویم خدمت آقا برسیم و از نزدیک با ایشان دیدار کنیم. از خوشحالی صدای یا الله یا اللهش بلند شد. گفت من آرزو می کردم که بتوانم پشت سر ایشان نماز بخوانم. دیدن چهره ایشان از فاصله دور هم برایم خواب و خیال بود ولی خدا روزیم کرده که از نزدیک ایشان را ببینم...
خدا حفظش کند آقای الهاشمی بسیار مومن و معتقد هستند و به روحانیت هم خیلی احترام میگذاشت. سید نورانی پیرمردی که مشخص بود عرب زبان است و بعد فهمیدم از علمای عراق هست آمد و کنارمان نشست. ایشان بلند شد، روبروی آن عالم عراقی زانو زد دست شان را بوسید و احوالپرسی کرد.
رو کردم به آقای الهاشمی و گفتم: حالا تاثیر صلوات ها را دیدید؟
به علامت تایید و با لبخند سری تکان داد و گفت بله لعنت بر شک و شبهه!
لحظات به سختی می گذشت همه منتظر ورود آقا بودند و لحظه شماری می کردند که ناگهان شعارهایی که ترجمان شعور صائمان شیفته بود حسینه امام خمینی را تکان داد. آقا وارد شدند. جمعیت از جا بلند شده بود و فریاد می زد و سرود وفاداری می خواند: ای رهبر آزاده آماده ایم آماده. اشک در چشمان آقای الهاشمی جمع شده بود و از شوق صلوات می فرستاد... بعد از این که آقا را سیر دید، سجده شکر به جا آورد.
شعارهای مردم تمام شده بود که یکی از حاضران در جلسه بلند بلند شروع کرد به بیان مشکلی که داشت و از آقا خواست که مشکلش را حل کند. صدایش درست به گوشم نمی رسید، فقط از وسط صحبت هایش کلمه دادستان را شنیدم. فکر می کنم مشکلی قضایی داشت. بچه های انتظامات بیت نشاندنش و آرامش کردند. جالب این بود که موقع نماز خود آقا پشت بلندگو اعلام کردند: شخصی که از من درخواست کمک داشت مطلبش را بنویسد و به دفتر ما بدهد و مسوولان دفتر هم رسیدگی می کنند.
نماز اول خوانده شد و بعد از تعقیبات و خوانده شدن دعاهای ماه رمضان حضرت آقا بلند شدند و گوشه ای روی صندلی نشستند. حاج آقای فلاح زاده هم که معروف به بیان احکام هستند، منبر رفتند و بحث مختصر و مفیدی بین دو نماز ارایه کردند.
نماز تمام شده بود و ما و تعدادی از نمازگزاران که از قبل هماهنگی کرده بودند از در کنار سن وارد شدیم و بعد از خروج، در فضای باز کناری منتظر خروج آقا از شبستان حسینیه شدیم.
با ورود آقا جمعیت صلوات فرستادند و دور ایشان حلقه زدند. همان عالم سید روحانی که از عراق آمده بود، جلو رفت و شروع کرد مساله خودش را برای آقا تعریف کردن. پسرش در عراق شهید شده بود وقتی آقا فهمیدند پدر شهید است بیشتر به ایشان احترام گذاشتند. آقا گفتند به عربی فصیح صحبت کنید چون این سید بزرگوار با لهجه عراقی غلیظ حرف می زد. آخر سر نامه اش را هم به آقا داد. حاج آقای قمی آن جا بودند آقا نامه را به ایشان داد و توصیه ویژه کردند که به کار ایشان رسیدگی شود.
آقا سید عراقی که رفت کنار دست استاد الهاشمی را گرفتم کشیدمش جلو و ایشان را به آقا معرفی کردم. عرض کردم ایشان از رهبران مبارز و مجاهد بحرینی هستند که سالیان سال در تبعید هستند و در لندن زندگی می کنند. گفتم ایشان مقلد و دوستدار جنابعالی هستند...
سید ما هم در حال خودش بود و عالمی داشت، اشک می ریخت... دست آقا را بوسید سرش را پایین آورده بود و دست آقا را بر سر و صورتش می کشید... در همان حال مثل فرزندی مظلوم شروع کرد به درد و دل کردن با آقا: قتلونا، قتلوا اطفالنا، هتکوا حرمه نساءنا و ...(یعنی: آقا ما را می کشند، فرزندان ما را کشتند، زنانمان را هتک حرمت کردند و ...)
آقا هم برای مردم بحرین دعا کردند و پیروزی و فرج مردم مظلوم بحرین را از خدا خواستند... بعد من هم از فرصت استفاده کردم جلو رفتم و دست آقا را بوسیدم...
کنار رفتم تا فرصت بقیه را نگرفته باشم.
آقای الهاشمی را به حاج آقای قمی معرفی کردم. ایشان هم محبت کردند و گفتند برنامه راز را با حضور ایشان دیده اند و در مسیر رفتن به دنبال آقا با آقای الهاشمی شروع به صحبت و گفتگو کردند.
عده ای از خانواده ها هم کودک به دست منتظر ورود آقا بودند. بچه ها را می دادند و آقا در گوششان اذان و اقامه می خواندند و برایشان دعا می کردند. جالب این که بسیار با تأنی و آرام و سر فرصت دعا می خواندند. برای هر یک از کودکان حدود هفت یا هشت دقیقه و شاید هم بیشتر وقت گذاشتند. پدر و مادر بچه ها از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدند و التماس دعا می گفتند... مسوولان کشوری و لشکری هم خدمت آقا بودند جالب بود این همه مسوول برای نماز یک جا جمع شده بودند من هم از فرصت استفاده کردم و استاد الهاشمی را به آقایان معرفی کردم.
دل نمی کندیم ازدیدن آقا... دعا و اذان آقا برای بچه ها که تمام شد برای حاضرات دست تکان دادند و رفتند ولی هنوز با عده ای از مسوولان صحبت می کردند... ما هم مانده بودیم و تماشا می کردیم.
یکی از مسوولان بیت هم به من گفت آقای غریب رضا ظاهرا کفش های شما آن طرف هست... بنده خدا می خواست با زبان بی زبانی و در عین حال با حفظ احترام بگوید بروید خانه تان دیگر چقدر این جا ماندید! من هم این کنایه محترمانه ابلغ من التصریح را فهمیدم و به میهمانان اشاره کردم که برویم. یکی از نماینده های خوب مجلس که دوستش دارم سر راهم را گرفت و درباره آقای الهاشمی پرسید توضیحاتی خدمتشان دادم که دیدم به من می گویند: آقای غریب رضا میهمانانتان منتظر شما هستند! با این نماینده هم خداحافظی کردم و همراه میهمانان بیرون رفتیم. باید از حسینیه عبور می کردیم و می رفتیم بیرون چون کفش ها را بیرون داخل جاکفشی گذاشته بودیم...
آقای الهاشمی در جایی که آقا نماز اقامه کرده بودند ایستاد دوباره سجده شکر به جا آورد. عاشقانه صورت بر قدمگاه یار کشید و تبرک کرد و از حسینیه خارج شدیم...
خیلی از من تشکر می کرد. گفتم سید بزرگوار این نیت خالص خود شما بود. این صداقت و پاکی دل شما بود که شما را به دیدار یار رساند. ما هم به برکت شما آقا را از نزدیک دیدیم. پیشانیم را بوسید و ابراز محبت کرد و خانه دوست را ترک کردیم...