
رفته بودم تهران در محفلي كه اغلب بسيجي و قديميهاي جنگ بودند. برايشان درباره جنبش شيعيان يمن سخنراني كردم.
بعد از جلسه يكي از آنها جلو آمد. بغض گلويش را گرفته بود. به زحمت مانع گريهاش ميشد. خط باريكي از اشك در چشمانش شكوفه زده بود.
پرسيد: از فاميل شما كسي شهيد شده؟
لهجهاش داد مي زد خوزستاني و دزفولي است.
جواب دادم: چرا. عموي من شهيد شده. اسمش هم غلامعلي بوده. غلامعلي غريبرضا. چطور مگر؟
لبخند كم رمقي زد و با چشم هايي كه ديگر داشت تر ميشد به چشمهايم خيره شد. حرفي نميزد.
گفتم: شما ميشناختيدش؟
آرام سرش را تكان داد، يعني: بله.
- هم رزم بوديد؟
- قبل از شهادتش مسير تا جبهه را كنار هم بوديم. ميخواستيم از اهواز براي عمليات رمضان اعزام بشويم. همه روزه بوديم. من داخل اتوبوس نشسته بودم. با برادرش آمده بود با هم روبوسي و خداحافظي كردند و آمد بالا. كنار من نشست. تا رسيدن به مقصد كنار هم نشسته بوديم. غلامعلي يك پارچه نور بود. تا همان جا يك سر ذكر ميگفت.
- خاطره ديگري از ايشان داريد؟
- خيلي با شهيد همراه نبودم داخل منطقه و شب عمليات از هم جدا شديم.
اين همراه قافله شهادت را، خدا آن شب فرستاده بود تا با ياد شهدا دل ما را به كربلاببرد...