
شهيد غلامعلي غريبرضا
هماهنگ كرديم عصر تاسوعا، همراه چندتا از دوستان برويم مناطق جنگي. قرار بود حاج سعيد قاسمي هم مثل هر سال تاسوعا و عاشورا با دانشجوها بيايند هويزه و فكه.
بعد از نماز و ناهار كه خدمت آيت الله جزايري بوديم حركت كرديم به سمت منطقه. بچه هاي مسجد آيت الله جزايري هر سال تاسوعا ظهر خدمتشان ميرسند و محفلي باصفا از جوانان گرفته تا رزمندگان قديمي جنگ تشكيل ميشود.
دوستي كه رانندگي ميكرد هم از بسيجيهاي جبهه ديده بود. اولين بار بود كه همديگر را ميديديم. بعد از سلام و احوالپرسي گفت: شما با شهيد غريبرضا نسبتي داريد؟
گفتم: عموي من هستند.
- ما با هم در يك هنرستان درس ميخوانديم.
- عجب پس با هم دوست بوديد.
- بله شهيد غريبرضا مسوول انجمن ا سلامي هنرستان ما بود. خيلي هم فعال و مومن بود.
- خاطرهاي از ايشان يادتان هست؟
- آره. يك روز ناظم هنرستان به صورت يكي از دانشآموزان سيلي زده بود. گويي به ناحق هم بوده. آن دانش آموز هم رفته بود پيش شهيد غريبرضا و درد و دل كرده، از كار ناظم شكايت كرده بود. شهيد غريبرضا خيلي ناراحت شد. همان موقع رفت پيش ناظم و به او گفت:
«فكر كردي هنوز زمان شاه و طاغوت است كه زور ميگويي و به مردم سيلي ميزني؟ شما به ناحق به صورت يك مومن سيلي زديد، بايد قصاص بشويد»!
- خوب چه شد قصاصش كرد؟
- طبيعي كه ناظم هم موضع گرفت ولي مهم اين شجاعت و احساس امر به معروف و نهي از منكري بود كه اين شهيد عزيز داشت. با اين كه قد و قواره كوچكي داشت ولي حساس و شجاع بود. اتفاقا آن ناظم هنوز هم زنده است ديگر پير شده. يك بار در خيابان ديدمش، همين خاطره را به يادش آوردم...
***
چند مدت بعد كه به ديدن پدربزرگ و مادربزرگم رفتم اين خاطره را برايشان تعريف كردم. نشنيده بودند. يعني شهيد غلامعلي حتي چنين واقعهاي را براي پدر و مادر خود هم تعريف نكرده بود.
سلام بر او روزي كه متولد گرديد، روزي كه شهيد شد و روزي كه برانگيخته خواهد شد.