بسم الله الرحمن الرحیم


حمیدرضا غریب رضا
با خانم بچه ها از کرج برگشته بودیم. آمده بودیم ترمینال جنوب تهران می خواستیم سوار ماشین بشویم و برگردیم قم.
ماشین ها صف کشیده بودند و منتظر مسافر بودند. رفتم نزدیک و از یکی از راننده ها پرسیدم: آقا تا قم چند می برید؟
بنده خدا فکر کرد حاج آقای غریب و بی زبانی را گیرآورده و الان وقتش رسیده است. از چشمهایش معلوم بود که می خواهد حسابی حاج آقا را تیغ بزند!! رقمی گفت که برق از سرم پرید...
لبخندی زدم و جواب دادم:
بنده خدا، این عمامه را روی سر من می بینی؟ می دانی برای چی این را روی سرم گذاشته ام؟
گفت: نه حاج آقا خودت بگو.
گفتم: تا شما و امثال شما سرم کلاه نگذارید...
از خنده روده بر شده بود. گفت: با شما آخوندها نمی شود طرف شد. خوشم آمد. حاج آقا سوار شو! هر چه قدر خواستی همان قدر پول بده!